تبليغاتX
روزهای ترانه و اندوه

روزهای ترانه و اندوه

عبور باید کرد .... و همنوردهای افق دور باید شد ..... و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد ....
صبح نزدیک است . .

صبح نمیشود این شب انگار. دوتا پهلو!!! یک پهلو همان صبحی که سالهاست در حسرتش مانده ایم و میمانیم(حرف سیاسی). آن یکی صبح, همین صبح دو ساعت دیگه. همین که محکوم به بیدار شدنش بودم, که از ترس بیدار نشدن شد بیدار موندن! پشیمانی چه سود, نه واقعا چه سود که از فرط اسراف بی رویه غیبت به این درماندگی و ذلت فتاده ام تااااا آخر ترم. درد محرومیت آزادی دنیای مجازی را کجای دل جا بدم که این شب ظلمات رو سخت گریبانگیر شده. 


و باز هم . . . صبح نمیشود این شب انگار(حالا اون صبح اولی. همون سیاسیه)


+نوشته شده در یکشنبه 1390/07/24ساعت5:1توسط ------ |
چشمان تمام بسته


هست یه چند وقتی که کبک شدم. ندیدم به اون بایدی که باید.

میامو میخوابمو میرم . . . میامو میخورمو میخوابمو میرم.

هست یه چند وقتی که ترس بوی سیگار بغل مامانو ازم گرفته.

هست یه چند وقتی که احساس به خشکی زدم. اتصال به هم زدم.

بازم هست چند وقتی که شونیز میگیرم فقط. خیلی باصرفه و صدالبته دوست دارم.

خیلی چیزای دیگه تو وقتای دیگه هم هست که حوصله نیست


+نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/06ساعت0:41توسط ------ |
.

. . .  و اینگونه بود که بر ما چنین رفت.

شرح حال این روزا, پیداش نمی کنم. این چند ماه . . .

 خشک شدم انگار. 

قحطی زده ام.



+نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/24ساعت0:18توسط ------ |
- - -

 

در چهره ام کودکانه ای بود که او دوست داشت, محبتش می کرد. با آن مهربانیش دردانگی ام را دستی میکشید. با آن رنگ چشمانش تیره چشمانم می ربود. با آن سپیدیش تیرگی ام را. لحظاتش حواسم را می برد. محوش می کرد در پس بودنش. تبسمش خاطر می درید. افسار می گرفت و اختیار می ربود. لحظه ای تشویش خاطر آشوبی به پا می کرد. لحظه ای, تنها او بود و جای دیگر بودیم.


 

+نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/04ساعت16:33توسط ------ |

همه قایقهاشان را در آب انداخته اند. با این داد و قال انگار رقابتی نه در خور شان این جوب و این قایق های کوچک شمعی در جریان است. و من فقط به قایق خود چشم دوخته ام و ذره ای تردید عقب ماندنش در خود راه نمی دهم. این قایق همان است که دیروز با وجود آن همه اصرار نتوانستم  مادرم را برای داشتنش راضی کنم. لحظه ای گذشت و اهمال و قایق جا ماند کنار آن همه شور و شوقی که برای داشتنش داشتم. درمانده از انتظار بیهوده ای که برای حرکتش می کشیدم.


+نوشته شده در یکشنبه 1389/11/24ساعت16:59توسط ------ |
ای کاش جور دیگری بود . . .



ای کاش جور دیگری بود. آن طور که جایی در من هست, خلوتی هم از تو بود. افسوس , که از کنارم می گذری بی آنکه در پی چیزی باشی. بی آنکه دستی که بر او می کشی بر من کشیده باشی. دردی از من داشته باشی.

از این بدافتادن قرعه که همیشه به من نگاه دارد. از این دوباره هوس. از این سوم بودن, از این دیگر بودن,  کنار بودن. از این در گود نبودن و درگیر بودن.

از آن مهم که تازه آمده, آمدنش را کم کم حس کردم. ندیدمش و تنها اسمش شعله بر اندام حواسم زد.

از آن کنار آمدنم و کوتاه نیامدنت. از آن از روی محبت سنگ شدنت. از این ناتوانیم در پس سنگ تو. از میل به داشتنت, پز دادنت. از تو که به سکوت رفتی و این تظاهر به خفقانی که گلوگیرم کرده. بغض ریاکارانه ای که هر لحظه هوس ترکیدن دارد. از چشم هایی که متعلق به توست, ولی توان دیدنت, فرصت بودنت, لذت خواستنت را نخواهد داشت . . .


دیگر, به لب رسیدم.

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/06/18ساعت14:9توسط ------ |
مرگ

 

"مرگ دشوار نیست

این تصورشه که دشواره.

انگار اونچه که همه ی ما در جستجوش بودیم,

یافتن شکلی تازه, راهی جدید

به سوی رهایی بود."

                                                 Women without men

+نوشته شده در یکشنبه 1389/06/14ساعت21:18توسط ------ |
...

 

گفته بود از سرعت بدش میاد. ساکت بود و نگاه می کرد. نگاهی که اگه می دونستم تهش بی خبریه, شاید, شاید می ذاشتم فقط بریم, نگامو بر نمی گردوندم.

باد بهش بهونه داد. زمان داشت واسه رفتنشو اومدن اون دیگری میگذشت. با همون نگاه دست کرد تو موهام. می خواست کنار بزنتشون, باد اجازه نمی داد. انگاری داشت باهاش همراهی می کرد. من سرمست از این همراهی. مکث کرد. فقط گرمای دستشو حس میکردم. ومن همچنان در اوج به سر می بردم. سقوطش برام گرون تموم شد. به قیمت دوتا تیله چشم, یه کف دست خاطره و یه تن خیس اشکهاش که داره گر می گیرتم.

اینم گفته بود موهای لعنتیمو دوست داره. حالا دیگه تجربشون کرده بود. اونا هم تموم شده بودن. دیگه من تموم شده بودم. خود اون موقمو خیلی خالی میبینم.

 

"نمی دونم منتظر به دیدن خرد شدن خودم باشم, یا پتک دست بگیرم بت سنگیشو خرد کنم. خرد که نه یکم بشکنه. یکم چهرش خراب شه. از رنگ بیفته سیاه شه. بدتر شه. عوض شه. عوض شم . . . نمیشه"

+نوشته شده در یکشنبه 1389/06/07ساعت11:23توسط ------ |
------

 

مستغرق در خود نشسته ام!!

هر چی با این فکر ور میرم, که به موردی برسم, توش مشکلی بوده باشه, از من رنگ و لعاب یه قول تراوش شده باشه, هر چند پوشالی, هیچ پیدا نشد . . . بدین معنا که تاکنون من موفق به داشتن این جسارت نبودم که در موردی هر چند کوچک و بی مقدار به خود قولی داده باشم, از برای مجد نگهداریش!

نه . . . تو قابل اطمینان نیستی
+نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/28ساعت2:15توسط ------ |
آشوب فکر , فکر . . . از پای فتادم
 

 

بی دریغ می تازد و می تازد. بی آنکه به خرابه های پشت سر نگاهی اندازد. بی آنکه بی خبری,بی مهری خسته از راهش کند. بی آنکه تازه نفسی گرد رکابش گیرد.

من خسته,درمانده دست به دامان این اسید خاطرات, سوزاندنش دیگر در تاب و توانم نیست. هرچه از بوی کهنگی شان می گذرد گزنده تر می شود. انگار زمان و مکانی برایش قید نکرده اند.

فکر می تازد و می تازد . . .

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/21ساعت1:38توسط ------ |